زیباترین هدیه خدا ، رادین پسریزیباترین هدیه خدا ، رادین پسری، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 25 روز سن داره
پیوند بهار زندگیمونپیوند بهار زندگیمون، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 29 روز سن داره

"ב ر نـــــیــــــــــ♥ـــــــــــمـــه راه پاییــــــــز "

... رادین جون وارد 15 ماهگی شد ...

  به نام خالق فرشته های زمینی     یه ماه دیگه گذشت و با گذشت این ماه ؛ بزرگتر و عاقل تر از ماه قبل و ماههای قبل شدی... و ما به شکرانه یه مرحله دیگه از تکاملت با سپاس از خدای مهربون که تو ، فرشته ناز رو به ما داد جشن می گیریم... این جشنها نه فقط برای شادباشِ ، بلکه یادبودیه از روزی که  تو هرشته آسمونی به زمین اومدی...      این ماه من و بابایی تصمیم گرفتیم تا یه جشن متفاوتی برات ترتیب بدیم ... و اون بردنت به بازیگاه و رفتن به رستوران برای شام... پنج شنبه که ماهگردت بود مصادف بود با ا...
14 دی 1391

... درباره تو در 15 ماهگیت ...

اگر هر بار که لبخند بر لبانم می نشانی می توانستم به آسمان بروم و  ☆ ای بچینم در آسمان شب دیگر   ☆ ای نمیماند.. .      عزیزم با اومدنت به زندگیم دوباره کودک خوابیده درونم رو زنده کردی... حالا با شاد بودنت شاد میشم و با خندیدنت می خندم و با دویدنت می دوم و پا به پای کودکیت راه میام .... دیگه اخم نا زیبای زمونه  به من اثری نداره و با تو پاکیه مطلق ، روح من آرومه و به هیچ چیز جز خوبی و دوست داشتن و مهربونی فکر نمیکنه ... دیگه با تو ، نامهربونی آدمها ، برام مثل بادیه که میاد و میره و سادگیه&...
14 دی 1391

... و خدا باز هم او را به من بخشید ...

به نام خداوند بخشنده رحم گستر و خدا باز هم او را به من بخشید                                              12/١٠/١٣٩١ غروب{ سه شنبه} که بابایی از سر کار اومد ، می خواست بره نظام مهندسی تا یه کاری انجام بده ... ما هم لباس پوشیدیم و حاضر شدیم تا بریم بیرون و یه دوری بزنیم  و بلاخره بعد از دو ماه عکس هاتو از آتلیه بگیریم ... بعد از نیم ساعتی که تو ماشین متتظر بابایی شدیم ، بابا اوم...
13 دی 1391

... دیدار بابایی با یازدهمین مروارید رادین جون ...

بلاخره بعد از چند هفته تعطیلی بدون بابایی ، این هفته رو می خوایم در کنار بابایی خوش بگذرونیم... تنهایی این چند هفته به خاطر کلاسهایی بود که بابایی داشت و خدا رو شکر با وجود کم خوابی هاش و رفت و آمدش تو اون دود و دم و شلوغی تهران  تونست با نمره های خیلی عالی واحد هاشو پاس کنه... صبح روز پنجشنبه{11/10/1391} بعد از یه خواب خوب حدودای ساعت 11:00 با بیدار باش رادین پسری از خواب بیدار شدیم و بعد از خوردن صبحونه با کمک باباییخونه زندگیمون رو تمیز کردیم ... ساعت 2:30 ناهارمون حاضر شد ، ناهار باقالی پلو داشتیم با چلو گوشت.خیلی  خوشمزه شده بود  مخصوصاً با حضو...
11 دی 1391

... چشم چشم دو ابرو ...

    به نام  آفریننده شیرینی ها جیگریه من تازه یاد گرفته بگه چیش چیش [ = چشم ] ... چیش چیش گفتن رو از وقتی  مادر روحی براش چشم چشم دو ابرو خونده یاد گرفته ... گاه می پره و چشم ما رو از جاش در میاره که برام چیش چیش بخونید ، گاه هم می گه چیش چیش تا براش بخونیم ... دیشب تا بخوابم 26 بار بعد از خوندن هر بار شعر چیش چیش کرد ، یعنی [replay] ... من و بابایی دیگه داشتیم از خنده منفجر می شدیم   ، اما شما خونسرد  به ادامه چیش چیش می پرداختی ... منم تصمسم گرفتم صبح ازت فیلم بگیرم تا ببینی چه لوسی و ناز... تو فیلم با ناز و صدای خوشگلت آروم و آهسته می گی ...
10 دی 1391

... یه اتفاق بد ...

هو الشافی «٠٧،٠٨و ٠٩ دی ماه ٩١» غروب < پنجشنبه> بود و تازه از خواب عصر گاهی بیدار شده بودی ... نمی دونم خوب نخوابیده بودی یا هنوز خوابت میومد ، اما سر حال نبودی و مدام یا زمین می خوردی و یا تلو تلو می خوردی ... مدام هم بهانه می گرفتی ... بابایی سوار تابت کرد تا  یکم آروم بگیری ... بعد از تاب بازی رفتم تا کمی اتاقت رو مرتب کنم ... بعد از مدتی دیدم داری میای پیشم ، و دوباره به ادامه کارم مشغول شدم ... صدای برخورد تابت رو به دز شنیدم و بعد طدای افتادنت رو به زمین و بعد ... دیدم یهو سیاه شدی از گریه ... ندیدم چه بلایی سرت اومد ، که این...
10 دی 1391

... هدیه مادر روحی به رادین جون ...

 به نام خالق مهر و مهربانی                         از دو روز پیش مادر روحی بهم گفته بود تا  به مناسبت بازنشستگیش می خواد بهرای رادین  هدیه بگیره و از همون روز به دنبال لباس دلخواه برای پسری بودیم ... حسابی همه جا رو گشتیم ...         مادر روحی انتخاب رو به عهده خودم گذاشته بود و اول تصمیم داشتم تا برات پالتو بخرم ولی بعد نظرم عوض شد و ترجیح دادم تا برات لباس اسپرت پسرونه بخرم ...  یه لباس مردونه برای مرد کوچک... تا بلاخره بعد از دو روز گشتن ، موفق...
6 دی 1391

... غذاهای این روزهای تو ...

هو الرزاق خدا رو شکر که به بابایی سلامتی و توان داده تا با همت بالایی که داره ، نون حلال روی سفره خونمون بیاره... پس به شکرانه این روزی حلال؛   دعا می کنیم برای سلامتی بابایی        و  برای تمامی مردم که این توانایی رو داشته باشند تا از نعمتهای خوب خدا استفاده کنند...   این عکسها  تنها گوشه ایی از غذای این روزهای توست...     غذاهایی که قرار با خوردنشون به قدرت بی کران خدا ایمان بیاری و راه سپاس گذاری از خدا و زحمات پدر و مادر رو یاد بگیری...     صبحانه این روزهای تو... ...
4 دی 1391

... روز کودک مبارک ...

    روز جهانی کودک مبارک         امروز روز جهانی کودکه و بابایی از صبح تا ١٢ شب خونه نیست ، چون امروز کشیکه تو شرکت...   حقیقتش خودم هم تا ساعت ١٦:٣٠ که از اخبار جوانه ها موضوع رو شنیدم نمی دونستم که امروز روز کودکه... اما حالا که فهمیدم به جای خوشحالی ناراحتم ، چون بابایی نیست تا ببریمت بیرون ، ببریمت پارک          تا بهت خوش بگذرونیم... به بابایی که اس دادم ،وقتی فهمید مثل من ناراحت شد... اما کاری از دستش بر نمیومد ، باید میموند و کارش رو انجام میداد قرار گذاشتیم تا فردا جبران کنیم ...
27 آذر 1391